همسرم نواز با صدای بلند
گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر
جونت بگی غذاشو بخوره؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد
باهاش دست
دادم و تعهد کردم
ناگهان مضطرب
شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت
اصرار کنی
نه بابا. من هیچ چیز
گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو
فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه
رو
وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد.
انتظار در
چشمانش موج میزد
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا
گفت، من
می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه بقیه در ادامه مطلب
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی
آنها رفت
تنها دخترم
آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بودظرفی پر از شیربرنج در
مقابلش قرار داشت
وا دختری
زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
لویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم،
چرا چند تا قاشق گنده نمی
خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا
کمی نرمش
نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
اشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه
شو
می خورم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد
ابا، اگر من
تمام این شیر برنج رو بخورم،
هرچی خواستم بهم میدی؟
زنی با سر و صورت
کبود و زخمی سراغ دکتر روانشناس میره .. دکتر می پرسه : چه اتفاقی
افتاده؟ دو هفته بعد،اون خانم با
ظاهری سالم و
سرزنده پیش دکتر برگشت !!! خانم گفت: دکتر،
پیشنهادتون فوق
العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم
به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت!!! دکتر گفت:
میبینی؟!
اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود به خود حل میشن !!!
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه : هر وقت شوهرت عصبانی و ناراحت
اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این
کار رو ادامه بده.
جمله روز :
عشق مانند نواختن
پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد
را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
در
یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت
روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست
از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های
پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین
مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده
روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و
یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش
گوسفند و یک گاو است.
در راهروی
بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ
می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود،
اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش
هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می
روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما
نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود.. بزودی برمی گردیم...
ادامه داستان در ادامه مطلب (منبع : مارشال مدرن)



